به امید باران
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها
سخن بگوییم.
مارگوت بیکل یا رب شب ظلمتم سحر کن
توصیه می کنم حتما بخونینش جیغ من یکی رو که دراورد ! واقعا محشره ...
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان
ببیند.
... گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان
بشنود.
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است![]()
که ديگر پی می بری
چيزی تو را به حيرت وا نميدارد!
ريچارد براتيگان
![]()
اين را دانستم و مي دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!
کلیدر /محمود دولت آبادی
![]()
![]()
![]()
ژیل بر
اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی می شود.همسرش او را به خانه می اورد. اما
ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های
همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اماآیا لیزا به او دروغ
نمی گویدتا تصویر دیگری از زندگی زناشویی شان ارائه دهد؟اصلا این زن کیست؟
آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟
خرده جنایت های زناشوهری داستان
زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت با طنزی
سیاه،تحلیلی ظریف از از دلدادگی و زناشویی ارائه می دهد و خواننده را متحیر
و شگفت زده هر لحظه غافلگیر می کند .
![]()
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را
... کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی یمستانه نگنجد
... مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غیربانه نگنجد
حسین منزوی
![]()
در تمام ِ شهر
نيست يک فرياد.
...
اي خداوندان ِ خوفانگيز ِ شبپيمان ِ ظلمتدوست!
تا نه من فانوس ِ شيطان را بياويزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ پنهانيي ِ اين فردوس ِ ظلمآئين،
تا نه اين شبهاي ِ بيپايان ِ جاويدان ِ افسونپايهتان را من
... به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين، ــ
ظلمتآباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روي ِ من
بازنگشائيد!
در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ روز
نيست يک فرياد.
چون شبان ِ بيستاره قلب ِ من تنهاست.
تا ندانند از چه ميسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست.
راه ِ من پيداست.
پاي ِ من خستهست.
پهلواني خسته را مانم که ميگويد سرود ِ کهنهي ِ فتحي قديمي را.
با تن ِ بشکستهاش،
تنها
زخم ِ پُردردي به جا ماندهست از شمشير و، دردي جانگزاي از خشم:
اشک، ميجوشاندش در چشم ِ خونين داستان ِ درد;
خشم ِ خونين، اشک ميخشکاندش در چشم.
در شب ِ بيصبح ِ خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بياباني که بر هر سوي ِ آن خوفي نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود ميزند فرياد:
«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ دشت
نيست يک فرياد...
اي خداوندان ِ ظلمتشاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بينصيبي باد!
باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ اين فردوس ِ ظلمآئين!
باد تا شبهاي ِ افسونمايهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين!»
شاملو
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




