تبليغاتX
به امید باران























به امید باران

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها

نامه ای از یکی دوستان در سال 81 که خیلی برام شیرینه وهمیشه از خوندنش لذت بردم بخصوص به زبون کرمانشاهی هم نوشته شده و همین شیرین ترش کرده  به یاد اون روزا که می خواستم از دانشگاه انصراف بدم و سارا هر چی از دهنش دراومدتوی این نامه به من گفت این پست رو براش گذاشتم !!

یا خیر مونس و انیس

سلام
... معذرت مخوام زهره طور دیه ای نمی تانم شروع کنم آخه دیوانه سرت خورده به جایی؟ زیر آفتاب وایسادی؟چه دردته ؟ چرا ؟ مخوای برگردی یه سال دیه چه غلطی بکنی ؟ خجالت نمی کشی ؟ من احمق بگو دیشب داشتم برای کی می نوشتم :(خوشحالم زهره خوشحالم که رفتی خودت که نرفتی زندگی گوشتو گرفت و پرتت کرد به مرحله بعدی دوست دارم خوشحالم سفرت بخیر مسافر بابت هر چه که زندگیه نفرین بکنم از ای یه بابت ازش ممنونم ...)بی شعورم زهره، بی شعورم خیال می کردم می شناسمت حداقل یه ذره، یه صفحه ،یه ورق، یه کوچه، یه آجر، یه شاخه ،یه برگ، یه قطره، می فهمی؟!!! نه نمی فهمی اگه فهمیده بوی م الان داشتم چیز دیه ای برات می نوشتم ، مث دیشب بی شعورم
نفهم م که می دانم دردت چیزه تو دیوارایی که دور خودت کشیده بودی دوست داشتی توشان احساس امنیت می کردی توی او چاردیواری خراب شده همه ی کس و هیچ کس خودت بودی فقط مانده بود جای ناخن های بدبخت هایی که سعی کرده بودن از ای دیوار های لعنتی بگذرن از جا کندنشان که ممکن نبود !تو هم از لای روزن آجر ها تماشاشان می کردی و همیشه نیشت باز بود احمق ریشه های قلعه آجریت پوسیدن نم کشیدن اگه باز برگردی خراب میشن رو سرت بعد دیه وقتی زیر آوار خودت شکستی و له شدی عزا گرفتن من و بقیه اونایی که دوستت دارن هیچ دردیه ازت دوا نمکنه
نمیگم کاش یه دلیل حسابی داشتی دلیلت ناحسابی هم نیست اصلا دلیل رفتن نیست دلیل ماندنه نمی فهمی؟! دیه به آجر و گل و خاک و ماسه نیاز نداری اینجا می تانی نفس های عمیق بکشی راه بری موقع دویدن کسی پاجلوی پات نمی گیره مهم نیست اگه پات به سنگ بگیره کم با صورت زمین نخوردی اجازه بده زندگی از روت رد بشه نهایت نهایتش شکستن قلنجته بیشتر که نیست تجربه کردیم نکردیم؟!!
معذرت مخوام خدا لعنتم بکنه بابت ای همه تلخی امشب می دانم که ترجیح می دادی کسی که هر چه در توانش بود فحش و بد بیراه نثارت کرد و بابت کار های نکرده ش ای همه منت سرت گذاشت آدم عاقل و حسابی بود نه موجود درب و داغان مث م
به هر حال فحش و بدبیراه شنیدن از دیوانه هام یه جورشه میشه به همه تلخی ها و نگرانی ها وگرفتگی هاشان خندید و نشنیده و ندیده شان گرفت نمیشه ؟!!!
ضمنا فکر نکنی اینا همه فحش هایی هستن که بلدم،آبدارها و حسابی هاشانه گذاشتم برای روز مبادا!! همین هایی هم که مفت مفت خرجت کردم بعدا با هم حساب مکنیم
یه کم صبور باش خواهش مکنم التماست مکنم احمق.برات دعا مکنم بازم برات می نویسم زهره بی شعور خوبم .

  سارا مهر81

 
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:30 توسط زهره| |

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

... گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است

سخن بگوییم.

مارگوت بیکل 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 توسط زهره| |

آخرين حيرت زمانی ست
که ديگر پی می بری
چيزی تو را به حيرت وا نمي‌دارد!


ريچارد براتيگان
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:48 توسط زهره| |

آدميزاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است
اين را دانستم و مي دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!

 کلیدر /محمود دولت آبادی
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:46 توسط زهره| |

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:39 توسط زهره| |


در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست َ

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:21 توسط زهره| |

از ظلمت شب تنم بفرسود

   یا رب شب ظلمتم سحر کن 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:18 توسط زهره| |

کتابی که امروز خوندم جیغ آدمو در میاره

ژیل بر اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی می شود.همسرش او را به خانه می اورد. اما ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اماآیا لیزا به او دروغ نمی گویدتا تصویر دیگری از زندگی زناشویی شان ارائه دهد؟اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟

خرده جنایت های زناشوهری داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت با طنزی سیاه،تحلیلی ظریف از از دلدادگی و زناشویی ارائه می دهد و خواننده را متحیر و شگفت زده هر لحظه غافلگیر می کند .

 توصیه می کنم حتما بخونینش جیغ من یکی رو که دراورد ! واقعا محشره ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط زهره| |

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را
... کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی یمستانه نگنجد
... مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غیربانه نگنجد

حسین منزوی
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 توسط زهره| |

در تمام ِ شب چراغي نيست.
در تمام ِ شهر
نيست يک فرياد.

...

اي خداوندان ِ خوف‌انگيز ِ شب‌پيمان ِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوس ِ شيطان را بياويزم
در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ پنهاني‌ي ِ اين فردوس ِ ظلم‌آئين،
تا نه اين شب‌هاي ِ بي‌پايان ِ جاويدان ِ افسون‌پايه‌تان را من
... به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاوداني‌تر کنم نفرين، ــ
ظلمت‌آباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روي ِ من
بازنگشائيد!

در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ روز
نيست يک فرياد.

چون شبان ِ بي‌ستاره قلب ِ من تنهاست.
تا ندانند از چه مي‌سوزم من، از نخوت زبان‌ام در دهان بسته‌ست.
راه ِ من پيداست.
پاي ِ من خسته‌ست.
پهلواني خسته را مانم که مي‌گويد سرود ِ کهنه‌ي ِ فتحي قديمي را.

با تن ِ بشکسته‌اش،

تنها

زخم ِ پُردردي به جا مانده‌ست از شمشير و، دردي جان‌گزاي از خشم:
اشک، مي‌جوشاندش در چشم ِ خونين داستان ِ درد;
خشم ِ خونين، اشک مي‌خشکاندش در چشم.
در شب ِ بي‌صبح ِ خود تنهاست.

از درون بر خود خميده، در بياباني که بر هر سوي ِ آن خوفي نهاده دام
دردناک و خشم‌ناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود مي‌زند فرياد:

«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست

در تمام ِ دشت
نيست يک فرياد...

اي خداوندان ِ ظلمت‌شاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بي‌نصيبي باد!

باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم
در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ اين فردوس ِ ظلم‌آئين!

باد تا شب‌هاي ِ افسون‌مايه‌تان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاوداني‌تر کنم نفرين!»

شاملو
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:25 توسط زهره| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت